تبليغاتX
پدیده زندگی...
قاصدک
عریان

 

عریان تر از لختی در برابرش به سجده نشستم

روح بی لباسم او را فریاد می زد

و چشمانم هزار بار ریسمان معراج شد

دستانم سرد تر از همیشه

و گرمی مطبوع دستان او روی شانه هایم

لحظه ها چه با ذوق می گذشتند

در جریان سبز تمایل ها

همه چیز مخلوط بود

عشق  لذت هوس

هر کدام یکی را برگزیدیم

ودر میدان  تصاحب جولان می دادیم

نیاز خودنمایی می کرد

و لذت در پی پاسخ

آغوش همیشه آبی در کنارم بود

و من به مسیر روشن نفس می نگریستم

و در آغوش لذت ها عشق را محکم فشار می دادم

تا زجه اش یکسان با دردم شود

تهی تر از همیشه گریستم

و پرتر از همیشه خود را یافتم

تصویر معلقی روی یک دریچه بی انتها

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:27  توسط شیدا | 
باید

 

باید ماند و تحمل کرد ودم نزد از تنهایی

تا سنگ کبود دل کیمیای عشق شود

باید رسم یک سختی را یاد گرفت

تا روح شکست پذیر مقاوم شود

باید قانون تنهایی را حفظ کرد

تا جان پاکت ازرده ی خشم نشود

باید نوشت باید خواند باید سرود

تا حرفهای دلت کوه بغض نشود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:26  توسط شیدا | 
ماه بارانی

دوشنبه هایی بود دوشنبه های خورشیدی

او بود و حوض ابی مهرش

من بودم و سجاده ی تعهدها

زیبایی شعله می زد بین ما

و نگاهش رمز دوباره زیستن

استین زمان شاد بود

روزگار از گله ی من تهی

ومن می نواختم چنگ تسلیمی ان نگاهها را

و چه خوب از پس اندیشه هایم سر در اورد

هر چه بین ما بود دیگر نبود

انگار غم رفته بود

و خدا بود در ان نزدیکی

قاصدکها مژده می دادند

که امروز باران نمی بارد

لحظه ای دستانش در دستانم بود

ومن به معجزه ی عشق دوباره زنده شدم

هوا ترنم انگیز بود

و زمان پایدار به عهد

من میان دشت خنده ها جولان می دادم

به یاد انچه گذشت و دوباره تکرار شد

شوق دیدن خنده بر روی لبهایش

گره می زد مرا با زیبایی خورشید

و او همچنان ماه بارانی من خواهد بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:32  توسط شیدا | 
سوغات

نقطه سر خط بی معناست

وقتی تمتم سر خطها پر شد از اسمت

باز هم باید نشست

و چه تلخ است

رسم یک تنهایی

وچه دور است قصه ی به سر رسیدن یک انتظار

باز هم مسافری

این سفرهای درازت پس چرا بدون سوغات است؟

 

 

انتقام

تیک تاک زمان کلافه ام می کرد

آن شب که تو از من گرفته شدی

آن شب از غصه ی ستاره ها

یکدم اسمان نیامد به بالینم

ساعت انگار قصده انتقام دارد

اشک خشکم قصده تپیدن

عبورت از قاب خالی قلبم هزار بار طرح نقاش ها شد

هزاربار به اسمان گفتم ببخشدت

اما به جرمه کشتن من با تو درآویزد

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:31  توسط شیدا | 
ای کاش من و این شعر با هم در قاب چشمان تو ظاهر می شدیم

ماهی در حباب تنگ گم شد

سیبها فرو افتادن

و سبزه خود نمائی می کرد

چشمان زمردینم به اینه خیره شده

و داغ نرگسهای پر شبنم را به یاد می آورد

نشان قلبت را از همه پرسیدم

گم شدم در کوچه پس کوچه های راه

و دل را به نقشه ی امید خوش کردم

به فردایی که نیامد

و بلاخره یکسال گذشت و عید شد

دستانم تبریک عید را با عطر گل های یاس نوشت و فرستاد

باد را مامور رساندن پیام کردم

و کبوتر را به دنبال جوابت فرستادم

ببین چه تنها به ردپای تو نگاه می کنم

و جای خالی نبودنت را با اشک پر می کنم

اما کبوتر برگشت و باران گرفت

و اسمان غرید و گفت باز هم بی جوابی

شقایق ها به دامانم هجوم اوردند تا تسکینم دهند

اما..

کدامین کس به جز تو کلید تسکین مرا دارد

باز هم به نشانی که از تو دادند نگاه میکنم

جاده را می گذرانم روزی و بلاخره

یا در اغوش تو می میرم یا در راه جان می دهم

عیدانه برایت می گیرم هر چند بی جوابم همیشه

سبزه را سبز می کنم تا سبز بماند خاطرت

تنهایی سیب را با شعله های شمع بوسه می زنم تا داغ اسمت روی لبانم

نقش ببندد

و سکه های سر سفره را داغ می زنم روی سینه ام به طرح اسمت

شاید این بار امیر قلبم بمانی

و داغت را فقط خاک پاک کند

نه تو نه من ونه زمان

 

روی اینه نو باز هم می نویسم عیدت مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 12:5  توسط شیدا | 
خواب شیرین

 

خواب دیشب در چشمانم موج می زد

و گریه مجالش نمی داد

و من تو را دیدم

نفسهایم تکه تکه شد و می گفت نفس

ومن هق هق هایم را می شنیدم

شاید این صدای تنهایی بود

با همان موهای پریشانم در خواب

به دنبال حوض ابی غصه هایم بودم

و چه خوب شد که تو امدی

و در چارچوب قاب کابوسهایم قرار گرفتی

نمی دانم نمی دانم

امروز که بلند شدم حتی سایه ات هم نبود

شاید دوباره خوش خیالی کردم

دیشب در بهت دیدن تنهایی

و شنیدن قصه ی رسوایی

دلم را خانه تکانی کردم

اما چه بود جز قاب خالی عکست؟

من از ان خاطره های خسته خجالت می کشم

من تو را دیدم

نه با چشم نه با دل نه رویا

فقط با عشق

خواب تنهایی من شیرین بود

لحظه ای بی عجله نشسته بودی پیشم

تو دگر صرف نکردی فعل رفتن را

فقط این بار سحر بود که جدا کرد ما را

به یاد بیست و سوم اسفند ماه سال ۸۷

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:44  توسط شیدا | 
ازکجا سکوت گمشده ام را یافتی؟

شبها در پشت حریر خاطرات پرسه می زنم و می پرسم

که چگونه مرا در خود گم کردی

زیر نور لطیف ماه می نشینم و هزار بار نوشتم

من از کی رها شدم؟

از کدام پرتگاه وسوسه معراج کردم

نور مرا می خواند

روشنی حرف مرا می فهمد

و تپش های مکرر است حرفهای من

دفتر آبی عشقم پر شد از خاطره ها

کاش نقاش طرح نوعی می زد

که نبود مثل طرح ماهی تنهای تنگ

و نباشد عکس تنهایی ماه در رخ چاه

و نباشد طرح گمگشتگی روح دلم در یک سراب

کاش اینبار بومش

تنگ پر ماهی و چاه پر ستاره باشد

و دلی اسوده از درد فراق

و افق های ابی آسمان

نشود گم در آغوش غروب

و سپیدار قصه ی تنهایی

خم نشود از نبود معشوق

تو ای دوست بزن

طرحی خالی از تنهایی و سکوت!

 

شیدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 19:33  توسط شیدا | 

بهارای جولان زیبایی تو درراهی؟ آهسته آهسته قدم بردارو دسته دسته سبزی بیار خرمی های تو زیباست همراه بغض ابر از وداع سرما و خوش آمد گویی باران.چه خوش بهاری هستی وقتی باز مثل همیشه به عهدت وفا کردی و خرامان خرامان می آیی.چه بزرگ است روحت هر چه زمستان خشک میکند تو جان میدهی در روح سفید طبیعت میدمی و با غنچه های گل سرخ دامنت را آراسته می کنی ای کاش با آمدن این بهار بهار ما هم می آمد ما هم روزی با سردی وداع می کردیم و روح حق را در خود میافتیم

و مثل دامان تو سبز میشدیم یاد عمو خسرو بخیر  که میخواست سبزمان کند یاد قیصر جاوید که با صدای قطارش مسافرمان کرد ودر انتظارمان گذاشت آن ها رفتند اماهنوز بهار ندای سبز سبز  عمو خسرو را در گوش می پیچاند و به همه می گوید برپا  که شاهزاده ی فصل ها آمده برپا...از خواب زمستانی بلند شوید برپا مثل من خرم شوید و بر پا مثل من صاف شوید و ای باران اندکی تو ببار تا بی چتر زیر رگبارت قلب و روحمان را بشوییم تا بهار بگوید بر جا...

و سر سفره ی هفت سین  معرفت را باز کنیم و نور بخوانیم و همگی ریشه ی عهدمان را تا امدن دوباره ی بهار  آبیاری کنیم

 

 

 

شیدا
+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 21:2  توسط شیدا | 

آخرین نجوا

 

درطلب تو دستانم گنگره ی دندانه دندانه ای بود

مثل افتابگردان رو به خورشید در تزرع

آه ای باغبان باغ  آرزویم

به نوای التماسم گوش بده

از لحظه های درگذر خویش سخن می گوید

چشم بر بستن از عهدش امضای مرگ است

چه عاشقانه دل سپردم

چه بی رحم است درد روزگار

آه که چه بزرگ است روح یتیمم

طرح نقاشی من تنها

کلبه ی ویرانی نیست

خواسته ام از روزگار شاید اندکی باشد

باز آفاق را دستانم شکافت

شاید این بار هم بارانی آمد

نجوایم را شست...

 

شیدا

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 12:12  توسط شیدا | 

کلک باد    

 

در فراق باد بهاری

پرستوی مهاجر دل شده ام

گاه از سمت غم می وزد گاه از سمت او

گل فکر است که هوایی می کند

یاد یار یا همه ی اسرار را

این همان خاطره هاست

این همان میعادهای خسته است

جای نداشت روزی در دل

باد غم آمد و بیدارش کرد

باز انقدر در این خاطره ها

سیر کرد که فریادش کرد

یاد او امد و خوشحالم کرد

مثل چشمه ای سیرابم کرد

لحظه ای نشست بر چشم من و

خواب را مهمان شبهایم کرد

دست غم امد و هوشیارم کرد

لحظه ای در سیاهی پنجره ام

با نبود روز اشنایم کرد

شیدا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 17:38  توسط شیدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یادم امد :دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم .بگسستم.نرمیدم.
رفت در ظلمت غم ان شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دگر از ان کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالت من از ان کوچه گذشتم
فریدون مشیری

پیوندهای روزانه
گندم
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM